تبلیغات
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • .:: روستای پیروز -پری::. - حکایت شیرین مرد نابینا و خوردن زرد الو
    لطفا در بخش نظرات ،نظر و انتقاد خودتان را مطرح فرمائید
    حدیث موضوعی

    مرتبه
    تاریخ : شنبه 17 مرداد 1394

    درادامه میخواهم داستان جالبی  را که سالها پیش  از پدر بزرگ مرحومم شنیده بودم و تا کنون نه در جایی خوانده نه شنیده ام را بنویسم :

    سه نفر که یکی از آنها نابینا بوده همسفر میشوند و به  راهی میرفتند ، دو نفر دیگر انصافا رعایت حال همسفر نابینایشان را میکردند و به او کمک میکردند که زیاد به او سخت نگذرد ، بعداز مدتی طی مسافت به چشمه و سایه ای درختی میرسند و مینشینند استراحت کنند و مقداری خوراکی که با خود آورده بودند را نیز در میان میگذارند که از جمله مقداری زرد آلوی خوش طعم و خوشمزه بوده ، خلاصه شروع به خوردن زرد آلو میکنند اما در درون مرد نابینا غوغایی شروع شده بود ، او که نمیدید دوستانش چکار میکنند ابتدا یکی یکی زرد آلو میخورد بعد بخود میگوید نکند اینها دوتا دوتا میخورند پس او هم دوتایی میخورد باز میگوید نکند سه تایی بخورند و با این توهم شروع به سه تایی خوردن میکند و بعد ناگهان خود را با فریاد روی زردآلوها میاندازد و داد میزند ای هوار زرذآلوها را خوردید و .... در صورتیکه بندگان خدا همسفرانش هرگز آن فکری که او میکرد را اعمال نکرده بودند ....حکایت فوق را در خیلی موارد و مثالهای دیگر و برخوردها و روابط روزمره نیز میتوان دید ، که توهم وفکراینکه عقب نیفتندبا بعضیها چه میکند ....

    صحبت زردآلو شد یاد خاطره دیگری افتادم که چند سال پیش با چند نفر ازهمکاران  که کار میکردم به توچال رفته بودیم و مقداری خوراکی از جمله زردآلوی خوبی  هم خریده بودیم ، بالاخره در  یکی از ایستگاهها اتراق کردیم که استراحتی کنیم و چیزی بخوریم ، زردآلو را هم خوردیم و من بفکر هسته آنها بودم برای همین در حین خوردن زردآلو یک هسته از آنرا شکستم و خوردم و با اینکه خوشمزه و شیرین بود بدروغ اظهار ناراحتی کردم و گفتم اه اه چقدر تلخه ، و همین صحنه سازی من کافی بود که کسی دیگر به هسته ها توجه نکند و بنده هم پس از تمام شدن کار هسته ها را جمع کردم و به بالای بلندی رفتم و شروع کردم به شکستن و خوردن ، همکاران که تازه به کلک من پی برده بودند غیر ازاینکه کلی خندیدیم ، خواهش میکردند که به آنها هم بدهم ....

    فکر میکنم این دو داستانک جالب بودند هر چند بنظر میرسد ربطی به پری نداشتند ولی باور کنید ربط خواهند داشت چون زردآلوهای بسیار خوشمزه ای که  خورده ام هیج کجا پیدا نمیشود !!!،به امید خدا در روزهای آینده و بخصوص پس از اینکه سفری به آنجا کردم با دست پر در مورد آن مینویسم .


    طبقه بندی: داستانهای شیرین پری، 
    نظر سنجی
    نظزتان درباره بنر جدید سایت چیست ؟




    امکانات سایت
    پیوند های روزانه
    تبادل بنر
    رهبری

    ریاست جمهوری

    رجانیوز

    دانشنامه قرانی