تبلیغات
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • .:: روستای پیروز -پری::. - آداب خواستگاری و عروسی
    لطفا در بخش نظرات ،نظر و انتقاد خودتان را مطرح فرمائید
    حدیث موضوعی

    مرتبه
    تاریخ : جمعه 16 مرداد 1394

    امروز میخواهم در مورد رسم و رسومات عروسی از خواستگاری به بعد بنویسم ، این مطالب به نقل از یک همولایتی عزیز در سال 58 از مادر بزرگ مرحومش شنیده و در دفتری که گفته تازه پیدایش کرده نوشته که سعی میکنم عینا مطالب را بنویسم ،

    قبلا بگویم که شادروان مادربزرگ که به او ننه میگفتیم از اهالی روستای پری بود ، اون خدا بیامرز یکبار به کربلا مشرف شده  بود و هر وقت از او میپرسیدم ننه چه آرزویی داری میگفت آرزوم اینه که یکبار دیگه به کربلا برم ...

    روحش شاد ، بهر حال میروم برای تعریف مراسم عروسی .. :

    بو خوو(با لهجه پریچی) = بگو خوب ، تکیه کلام آن مرحومه در شروع هر تعریفی بود :

    توی ده وقتی میخواست عروسی بشه اول میرفتن کدخدایی(خواستگاری) و در خانه پدر عروس به پدر عروس میگفتند پسر مار ا به غلامی قبول کنین و دخترتون رو بهش بدید ، اونا هم جواب میدادند که بالاخره ما هم فک و فامیلایی داریم بزرگترهایی داریم اجازه بدهید صحبت کنیم مشورت کنیم و صلاح ببینیم بعد به شما جواب میدهیم ، اونها هم میرفتند و خانواده عروس چند روزی قضیه را سبک و سنگین میکردند و بررسی میکردند و اگر جواب مثبت بود پیغام میدادند که خانواده داماد بیایند برای صحبتها و قول و قرارهای بعدی .

    در جلسه بعد که با حضور خانوده عروس و داماد و بزرگترها برگزار میشد ، در مورد مهریه و شیر بها و خرجهایی که باید بشود صحبت میشد و مثلا میگفتند 100 تومنمهریه ، 50 تومن شیر بها (عددها تقریبی ولی نزدیک به واقعیت است)و 5 تا گوسفند ، 5 بار گندم ، 5 من روغن ، 5 من کشک ، 3 من نخود ، یک کیلو فلفل زردچوبه  ، 5 من برنج ، 5 دست خلعت (لباس برای اقوام نزدیک عروس) و ... اینجور چیزها ، و بعد از چک و چانه های رایج بالاخره به توافق که میرسیدند داماد دست پدر عروس را میبوسید و شیرینی میخوردن و میرفتن برای بقیه کارها ...

    بعد روزی که قرار گذاشته بودند میرفتند شهر و انگشتر و چارقد(روسری)و چادر میگرفتن و میومدند ، در ضمن نزدیک 6-5 من کشمش و نخودچی و نقل (اونوقتا قند نبود)میخریدند میآوردند و با هم مخلوط میکردند و مهمونا که میومدند برای شیرنی خوران ، بهر نفر یک نعلبکی از این مخلوط میدادند بعنوان چای و شیرینی (اون زمونا چای هم نبود)  ،

    بعد موقع عقد کنان میشد و در روزی که قرار گذاشته بودند همه جمع میشدند و پس از اعلام مهریه (مثلا صد تومن که پول زیادی بود و مال اعیونا بود و یاباغ یا زمینی ) و نوشتن آن در پشت   قواله عروس عقد جاری میشد .

    چند روز مانده به عروسی ، 6-5 بار (لنگه) آرد به همسایه ها و فامیلای نزدیک میدادند که خمیر کنند و برای روز عروسی نان بپزند (در حقیقت کمکی کرده باشند ، در آن زمان نانوایی وجود نداشت و اهالی هر خانه خودش نانش را میپخت)اونوقت فامیلای داماد میومدن سر نون پزون و بعضی کشمش و گردو  یا پره هلو و زردآلو مشت مشت به آنها که نان میپختند میدادند بعنوان تشکر و دست مریزاد ...

    بعدهر که هرچه غذا آماده کرده بود می آورد و نهار رار میخوردن و میرفتند ،

    شب اول عروسی که جاهل نشون بود (به جوانها جاهل میگفتند)پس از خوردن شام ، کمی حنا میبردن برای سر عروس ، که میگفتن این حنا دزده است  و عروس نیامده ،  و بدینترتیب فردا نهار را میخوردن و شب دوم حنای آشکار را که میخواستن ببرن ، شام میخوردن و حنا را داخل بشقابی میگذاشتند و یه فتیله چرب شده وسط حنا میگذاشتند و آنرا روشن میکردند و با ساز و نقاره میبردن برای عروس و به سمت خانه عروس میرفتند ،

    و جلوی خانه عروس آنقدر ساز و نقاره میزدند تا حنا را توی مشت عروس بگذارند و آن به این صورت بود که تا سه دفعه حنا را یک پسر بچه ای (که لابد از قبل تعیین شده بود) میآمد و میقاپید و فرار میکرد ، و بعد که از طرف خانواده داماد یک جفت گوشواره حالا یا نقره یا طلا به عروس داده میشد که به اون راه حنای عروس میگفتن ، بالاخره حنا را در کف دست عروس میگذاشتند ، ... بعد از این مراسم میماند حمام بردن داماد که در ادامه مینویسم ...

    بعد از این کار میموند که داماد را ببرند حمام ، داماد را با همراهی ساز و نقاره به حمام میبردن و پس از حمام کردن داماد و ساقدوشها ، مجددا با ساز و نقاره میبردنش خونه اش ،

    روز بعد خانواده داماد و همراهان پس از خوردن نهار میرفتن به سمت خانه عروس تا او را بیاورند ، و جلوی خانه پدر عروس که میرسیدند صبر میکردند و چند نفر از خانمهای طرف داماد بداخل میرفتند ، در این موقع پدر عروس او را سه بار دور کرسی (اجاق) میچرخوند  و یک سکه یک قرونی میگذاشت روی یک آیینه و عروس باید آنرا با زبون بر میداشت ، و بعد یک چارقد قرمز مینداختن روی عروس که بهش دنگلو میگفتند (دنگلو denghelloo = روسری قرمزی که بعنوان رونما روی عروس می انداختند) مثل روبند ، و یکنفر از زنهای طرف داماد یکطرفش را میگرفت و یکنفر دیگر طرف دیگرش را میگرفت و عروس را می آوردند سوار اسبی که قبلا آماده شده و تزیین شده بود میکردند ،و میبردنش تا نصفه راهی که به خانه داماد ختم میشد ، یک چوب رنگ شده که کلا  بصورت مارپیچ به رنگهای قرمز و سبز دور تا دور آن رنگ شده بود و یک منگوله بالای اون بود در دست جماعتی که از طرف عروس بودند بود ، این چوب را دو سه نفر از طرف عروس بالای سر عروس میگرفتند و داماد باید آنرا با یک چوب دیگر بزند تا بشکند و آنقدر به آن چوب میزد تا بشکند ، بعد داماد میرفت کمی آنطرفتر و سه عدد انار از بالای سر عروس پرت میکرد به سمت دیگر و بچه هایی که منتظر بودند آنها را برمیداشتند ،

    بعد از این کارها به سمت خانه داماد میرفتن،بعد لباسهای رویی داماد را در میآوردند  و اونو روی کرسی که قبلا آماده شده بود مینشاندند و لباسی که از طرف خانواده عروس خریداری شده بود به دلاک ده که یکی از کارها و عمده ترین محل در آمدش در این روز ها بود میدادند(بعدا توصیف بیشتری از دلاک و وظایفش مینویسم) تا تن داماد کند و این تن کردن خودش بسیاربا مزه و از مراسم شیرین است که در ادامه خواهم نوشت ...

    داماد را که لباسهای رویی اش را درآورده بودند روی کرسی مینشاندند و لباس را به دلاک میدادند ، دلاک با مراسم و حرکات نمایشی یکی   از لباسها را بر میداشت و میچرخید و تا فامیلای داماد هرکدام یک سکه یک قرونی یا دو قرونی توی کلاه داماد که کنار کرسی بود و پولها به دلاک میرسید ، نمیریختند لباس را تن داماد نمیکرد ، و این کار را برای گرفتن بیشتر پول و شاباش  هی کش میداد و طولانی میکرد ، این موضوع بخصوص اگر مراسم در هوای سرد بود بیشتر برای دلاک پول می آورد ، بالاخره به همین ترتیب پیراهن و شلوار و کت و ... را به تن داماد میکرد و سکه از طرفها میگرفت و بتن کردن تکه اخر لباس بیشتر کشدار بود ، بعد از تن کردن لباس به تن داماد ،دو تا دستمال قرمز  و سبز می بستن دور کلاه داماد و دو تا هم به کمرش میزدن  و به پیراهنش 3 تا نظر قربونی آویزان میکردند  ، بعد این مراسم داماد با همسالها و ساقدوشهایش میرفت بالای پشت بام ،

    عروس را گروه دیگری متشکل از زنهای دو طرف می آوردند  و بعد به داماد میگفتند بیا عروس را از اسب پیاده کن ، او هم پایین می امد و مقداری پول که داخل کیسه ای بود از زیر چادر عروس به عروس میداد ،و از اسب به آرامی اورا پایین می آورد ،

    و بعد میرفتن به محوطه حیاط و محل جشن و عروس را میبرد انجا که بساط بقیه مراسم بر پا بود .

    در حیاط حوضی پر از آب بود و یک کرسی در کنار آن بود و ظرفی پر از جو و ظرفی پر از   آتش ، در این موقع عروس باید چابکی میکرد و بسرعت ظرف آتش را بداخل آب حوض  میانداخت ، 
    ولی اگر موفق به اینکار نمیشد داماد اینکار را میکرد ، و بعد باید داماد عروس را روی کرسی مینشاند و پس از آن سه بار کلاهش را  روی سر عروس میگذاشت (برای اینکه عروس برایش سه پسر بیاورد) ، در قدیمترها با دو تا کوزه که سرو ته اش را بریده بودند و پنبه پیچ بود چیزی درست میکردند و دور  ران عروس میبستند  و دامن و چادر عروس رویش را میپوشاند و اینکار را برای اینکه عروس را پت و پهن نشان بدهند و قشنگتر شود میکردند که به این کوزه ها بادیلیچ میگفتند (بادیلیچ 
    baadilich) ...

    بعد این مراسم و بزن و بکوبهای مرسوم و خوردن شام ، عروس و داماد به حجلهمیرفتند ،  صبح روز بعد از شب زفاف  ، مراسم دنگلو وردارو (برداشتن روبند یا همان روسری قرمز) و پا تختی بر گزار میشد ، در این مراسم که خاص خانمهای هر دو فامیل بود عروس را روی تخت (کرسی) مینشاندند و همان روسری قرمز را روی سر و صورتش می انداختند ، بعد یک پسر بچه که از قبل مامور شده بود می آمد و با نوک یک چوب آنرا بر میداشت و فرار میکرد ، فامیلها میرفتن و یک کیسه پول(این کیسه میتوانست یک لنگه جوراب یا یک کیسه کوچک جای پول باشد) به پسر بچه میدادن و چارقد قرمز را میگرفتند ،

    بعد از این،  هدیه های پاتختی داده میشد و شیرینی و نهار میخوردن و فامیلها و مهمانها میرفتن خانه شان ، و تا سه روز مادر عروس هر روز با یک مجمع غذا های مقوی که شامل پلو و شامی کباب و چند جور خورشت و بروشتک (غذایی با آرد و روغن حیوانی تقریباشبیه حلوا ) برای عروس و داماد غذا می آورد و بعد از این سه روز تمام فامیلهای داماد روزی یک مجمع (سینی خیلی بزرگ) تا روز هفته حمام غذا می اوردند ،

    در روز هفته حمام  مادر عروس یک قزان (دیگ) آش جو که یک گوسفند در آن انداخته بودند میپخت و آنرا مردهای فامیل توی زنبه (ظرف حمل ونقل چوبی که در بنایی هم کاربرد داشت ) میگذاشتند و میبردند سر حموم ،و  آن آش را بین مهمانها و هر کس آنجا بود تقسیم کرده و میخوردن ، و برای عروس یک مجمع  که شامل یک کاسه از همان آش بود و برنج و خورشت و غیره میبردن در حمام تا بخورد .

    بعد از این ماجرا و خوردن نهار  به خانه هایشان میرفتن و و بعد از آن برای دیدن عروس به خانه عروس داماد می آمدن و و هر کس  هرچه وسعش میرسید مثلا 5 یا 10 تومن میدادن و عروس هم یک جفت جوراب یا چیزی در این حد به اونها میداد  و بعد  فامیلا میرفتند به خانه هایشان ،  سه شب بعد نوبت داماد سلام میرسد ...

    جناب داماد در این شب (داماد سلام )همراه نزدیکان(عروس را تا یکسال نمیگذاشتن به خانه پدر برود) به خانه پدر عروس میرفت و دست پدر عروس را میبوسید ، موقع آوردن شام ، داماد دست به غذا دراز نمیکرد و شام نمیخورد ، و پدر عروس میگفت بخور یک گوسفند بهت میدهم ، و اونوقت داماد شامش را میخورد ، (البته همراه داماد 10 تا 20 نفر از نزدیکان و فامیل بودن ولی داماد هم قبلش چند من برنج و مقداری روغن به خانه پدر زنش فرستاده بود) خلاصه ، شام را که خوردند داماد گوسفند را میگرفت و پدر عروس به برادر های داماد پیراهن و به بقیه یک جفت جوراب هدیه میداد و یا دستمالی ، کیسه توتونی و چیزی از این قبیل ، و مهمانها میرفتن ،

    بعد از یکسال تعدادی زن از طرف خانواده عروس جمع میشدند و میرفتن (در پرده )  به در خانه عروس تا او را به خانه پدرش ببرند( پا گشا ) و اورا میبردن خانه پدرش ، و دراین مرحله عروس باید 10 روز خانه پدرش بماند ، روز نهم خانواده داماد با پختن 2 سبد  نان فطیره و شیر مال  که در چادر شب میپیچیدند به در خانه پدر عروس میرفتند و به عنوان جا خالی عروس ، و نانها را میدادند و میرفتند و خانواده عروس تدارک نهار فردا را میگرفتند و به فامیلای داماد پیغام میدادند که فردا بیایید پی عروس ،

    روز بعد زنهای فامیل میآمدن و پس از خوردن نهار ، عروس را میبردن خانه داماد ،( با گوسفندی که پدر عروس به عنوان پاگشا داده بود) .

    بعد از یکماه مادر عروس فطیره میکرد (نان فطیره می پخت) و میرفت جا خالی عروس و خلاص وپلوس ...(این کلمه آخر را بعنوان اتمام مراسم گفت ) .

    راستی یادم رفت بگویم که موقع زن گرفتن ، برای داماد یک چماق درست میکردن و آنرا آویزان میکردند در اتاقش برای تنبیه عروس ...(البته موقع نافرمانی )

    از ننه پرسیدم خوب اون همه تشریفات و بیا و برو چی بود و این چیه   ، ننه ام با غصه گفت خوب اینطور بود دیگه ننه ، مردهاهمه کاره بودند و رحم و مروت کم بود و این بود که همیشه بدبخت و هیچی ندار بودن چون به هم رحم نداشتن ....

    این بود ماجرای خواستگاری و عروسی که از مرحومه مادر بزرگ (ننه) یکی از همولایتی های عزیزم نقل کردم.

    خدانگهدار تا مطالب بعد...




    طبقه بندی: آداب و رسوم پری، 
    نظر سنجی
    نظزتان درباره بنر جدید سایت چیست ؟




    امکانات سایت
    پیوند های روزانه
    تبادل بنر
    رهبری

    ریاست جمهوری

    رجانیوز

    دانشنامه قرانی